چهار میله، چهار دیوار
کودکیم را با نُتی ناکوک،
پشت پرچین بیمناکِ تقویم،
جایی که حتی کورسوی فانوسی،
تکرارش را جشن نگیرد،
دفن کرده ام.
نترسید،
این انتهای مستی یک شاعر نیست!
آماده ام برای تجربه هایی گستاخ،
که آخرشان،
چهار میله است، حاصل پنجره و
چهار دیوار حاصل دیوانگی.
نترسید،
این انتهای جنونی نیست،
که انتظاری عاشقانه را بدوش میکشد.
دست آخر،
خودم برای قتل آفتاب،
آستین بالا زدم.
جایی که بیدار میشوم،
هیچ خورشیدی قرارش را،
برای ماندگاریم،
با ققنوس افسانه معامله نمی کند.