و آخرین فراغت ،
آن درخت تنها در دشت غربت و آرزو ها بود
که سرتاسرش قفل بود و دخیل
بعد ما هر کدام به تقدیر خود پیوستیم
و به مقصد،
نه تو رسیدی، نه من
کاش یک بار دیگر به آخرین فراغت زندگی مان باز میگشتیم
و گره ها را میگشودیم
و آخرین فراغت ،
آن درخت تنها در دشت غربت و آرزو ها بود
که سرتاسرش قفل بود و دخیل
بعد ما هر کدام به تقدیر خود پیوستیم
و به مقصد،
نه تو رسیدی، نه من
کاش یک بار دیگر به آخرین فراغت زندگی مان باز میگشتیم
و گره ها را میگشودیم
زندگیمان آنجور که میخواستیم نبود
یک روز تو نبودی
یکروز من نبودم
بقیه اش هم، بغیر از خدا هیچکس نبود
بعد مشخص شد آن روزها حتی خدا هم نبوده
و ما ساده لوحانه
به خوشبخت شدن فکر میکردیم
آنگاه که شب،
تو را برای خویش بر میگزید،
من محو رویای تو بودم
محو کسی که سرخوشانه پیراهن ماه را به تن داشت
و به بستر شب میخزید
از آن لحظه
کابوس هایم همه بوی مهتاب میدهند
۳ اردیبهشت ۱۴۰۲

من،
اینگونه،
آویز گوشهای دیواری شد که،
مانند تمام الاغ های جهان،
گوشش به یاسین بدهکار نیست...
هنوز هم که هنوزه،
هرچه عکسهایم را به آن می آویزم،
دهانش را کج می کند،
تا فرو اندازدم!!
خیره به سقف اتاق،
و دستهام تهی.
لحظه مرگم در خاطرهء اتاق می ماند...