بر بلندای کوه

جایی که آفتاب بیدار میشود

و

هیچ کرکس شومی

بنای مردار خورده اش را

برپا نمیکند،

 

بر بلندای کوه

جایی که نیم روز

جرسی جز زنگار آفتاب

در گوش جای نمیگیرد

و

هیچ بزچرانی بر تیغه اش

تاب نوازش نی ندارد،

 

بر بلندای کوه

جایی که زمستانش

با فلاخن کولاک

پوستین گوزن شمالی را

پاره میکند

و

هیچ نشانی

از برزخ انسان در آن جای ندارد،

 

شرطیست میان من با شبح ققنوسی دیرینه :

 

سپیده دم،

نامت را،

بر بالش آفتاب می نویسم ،

روز به نام تو آغاز میشود.

ققنوس فرزند خود را می بوسد و

من،

تا ابد رویای شبانه های تو،

خواهم ماند.