جایی که آفتاب بیدار میشود
جایی که آفتاب بیدار میشود
و
هیچ کرکس شومی
بنای مردار خورده اش را
برپا نمیکند،
بر بلندای کوه
جایی که نیم روز
جرسی جز زنگار آفتاب
در گوش جای نمیگیرد
و
هیچ بزچرانی بر تیغه اش
تاب نوازش نی ندارد،
بر بلندای کوه
جایی که زمستانش
با فلاخن کولاک
پوستین گوزن شمالی را
پاره میکند
و
هیچ نشانی
از برزخ انسان در آن جای ندارد،
شرطیست میان من با شبح ققنوسی دیرینه :
نامت را،
بر بالش آفتاب می نویسم ،
روز به نام تو آغاز میشود.
ققنوس فرزند خود را می بوسد و
من،
تا ابد رویای شبانه های تو،
خواهم ماند.
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم مرداد ۱۳۸۹ ساعت 6:24 توسط مهرنوش روان
|