تقدیری

صدایم را مزمزه میکرد،

بی گلایه،

از زهر گاه گاه و

دور از فریب زمزمه ها.

 

نگاه تو را دید...

گلویم را پاره کرد...

حنجره ات را بوسید...

 

سال های بی تقدیر،

برزخ نیست اما،

سرابیست بی تکلیف،

در حسرت یک روز برزخ.